نوشته های تازه

غفلت

غفلت روزی سقراط، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: «در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار …

بیشتر بخوانید »

دختر و درخت

دختر و درخت دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هرروز از پنجره چشم‌به‌راه کسی بود. روزها یکی‌یکی می‌آمدند، اما کسی با آن‌ها نبود. روزها هفته می‌شدند و دسته‌جمعی می‌آمدند اما کسی همراهشان نمی‌آمد. روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله‌هایشان، ماه و سال می‌شدند و می‌آمدند اما …

بیشتر بخوانید »

ارزش های زندگی

ارزش های زندگی مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود… کشاورز به او گفت که برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. و مرد قبول …

بیشتر بخوانید »

نازنین یا احمق

نازنین یا احمق «مک گینی» در حال مرگ بود. وکیلش آمد تا وصیتنامه ی او را تنظیم کند. همسرش بریژیت ترتیبی داد تا در این مراسم مهم شرکت داشته باشد. وکیل گفت: « بدهی ها و طلب هایت را هرچه سریع تر بگو ». مک گینی: «تیم ریلی به من …

بیشتر بخوانید »